۱۱/۰۱/۱۳۹۵

بیایید فعلا فقط اشک بریزیم


یک درون‌مایه نسبتا ثابت در آثار اصغر فرهادی، مساله «قضاوت» است. نه با آن خوانش اغراق‌شده که «دیگران را قضاوت نکنید»؛ حداقل در این سطح که «اینقدر زود قضاوت نکنید». به نظرم، این موضوعی است که در ابعاد بسیار متفاوتی می‌توانیم آن را گسترش بدهیم و تبعات‌اش را ببینیم.

شاید تلخ‌ترین و تاریک‌ترین نقاط انقلاب ما بحث دادگاه‌های انقلاب بود. قضاوت‌هایی انتقادبرانگیز که گاه در چند دقیقه خلاصه می‌شدند و در همین زمان اندک حکم مرگ انسانی را صادر می‌کردند. حالا می‌توانیم کمی تامل کنیم که پس از این همه سال نقد دادگاه‌های چند دقیقه‌ای، ما دقیقا از چه گلایه داشته‌ایم؟ آیا انتقاد ما از قضاوت‌های شتاب‌زده باعث شده که خودمان از تکرار رفتاری مشابه پرهیز کنیم؟ یا آنکه ما هم عادت کرده‌ایم با کمترین اطلاعات احکام محکومیتی صادر کنیم که فقط پشتوانه اجرایی ندارند؟

در بعدی دیگر، یکی از جذابیت‌های مذهب خوانش ساده‌تری است که مذاهب از جهان ارائه می‌کنند. (برای مثال در مقابله با پیچیدگی‌های خوانش فلسفی) اما اگر محوریت را به همین ساده‌سازی بدهیم، آنگاه در نسخه‌هایی افراطی بیم آن می‌رود که در دامی شبیه بنیادگرایی بیفتیم. برای بنیادگرایان، قضاوت هیچ پیچیدگی و ظرافتی ندارد. حقیقت خیلی ساده است و در دو رنگ سیاه و سفید خلاصه می‌شود. این خوانش ساده‌تر به قضاوت‌های سریع‌تر می‌انجامد و پیامدهایی که بی‌نیاز از توضیح هستند.

دنیای ادبیات و هنر، دورترین فاصله را از تفسیر ساده جهان دارد. به قول میلان کوندرا، «هر رمان به ما می‌آموزد که جهان پیچیده‌تر از آن است که گمان می‌کنیم». از این نظر، شاید بتوان درک کرد که چرا هنرمندان بزرگ کمتر به دسته‌بندی‌های آشکار سیاسی می‌پیوندند. برای آنان مرزبندی‌های پررنگ نمی‌تواند معنای دقیقی داشته باشد. پیچیدگی جهان اصالت این مرزها را زیر سوال می‌برد و طبیعتا قضاوت را دشوار و دشوارتر می‌سازد. عصر روشنگری با «دکارت» آغاز شد که می‌گفت «شک می‌کنم، پس هستم». آنکه شک نمی‌کند و مدام حکم قاطع می‌دهد انسانی است ماقبل جهان مدرن. این قضاوت‌گرِ غیرشکاک را شاید بتوان انسان بیگانه با هنر خواند؛ همان «پشمینه‌پوش تندخو» که به تعبیر حافظ «از عشق نشنیده‌ست بو».

نمی‌دانم که برای خوانندگان این سطور، مقدمه پیشین چقدر می‌تواند با ادامه حرف ارتباط معنایی داشته باشد. این، تنها احساسی است که به شخصه طی ساعات اولیه وقوع فاجعه آتش‌سوزی تجربه کردم. درست در همان دقایقی که بهت مواجهه با واقعه و حیرت از تصاویر وحشت‌ناک آن، قدرت هرگونه تحرک یا تامل را فلج می‌کرد. درست در همان زمان، در خلال انبوه اخبار تکان‌دهنده، موجی از قضاوت‌های آخرالزمانی بود که بی‌وقفه احکام محکومیت صادر می‌کردند: محکومیت مسوولان، محکومیت شهرداری، کمیته بحران، مالکان ساختمان، جمعیت حضار و حتی محکومیت انقلاب ۵۷ و مصادره اموال و الخ.

این سطح از خشونت، این سطح از تعجیل برای صدور احکام قاطع، این سطح از شتاب‌زدگی و قضاوت‌گری از کجا آمده است؟ چطور هنوز اصل خبر از راه نرسیده دادگاه رسیدگی به متهمان‌ش هم تشکیل شده و احکام‌ش صادر می‌شود؟ اصلا همه‌اش به کنار، چرا ما حتی نمی‌توانیم به عنوان یک ملت حداقل برای چند ساعت به واقع سوگوار باشیم؟ چرا دیگر نخستین احساسی که در برخورد با فجایعی این‌چنین همه‌گیر می‌شود بهت، سکوت و اندوه نیست؟ چرا همه در سکوت اشک نمی‌ریزیم و در کنار هم شمع روشن نمی‌کنیم؟ چرا وقتی مصیبتی بر سرمان نازل می‌شود نمی‌توانیم فقط برای چند ساعت کینه‌ها را کنار بگذاریم و دست تسلی به سوی هم دراز کنیم؟

من پاسخ این سوال‌ها را نمی‌دانم. هرچه هست، حکایت از یک بیماری مزمن و ریشه‌دار در قلب جامعه ما دارد. دردی که باید حتما به سراغ‌ش برویم و برای درمان‌اش بکوشیم، وگرنه دیگر نمی‌توانیم یک «ملت» باشیم. اما نه حالا، فعلا وقت‌اش نیست، حالا فقط باید سوگوار باشیم؛ حالا باید کمی از شتاب و هیجان فاصله بگیریم؛ بگذارید فعلا فقط اشک بریزیم برای آنان که از دست دادیم و از صمیم قلب امیدوار باشیم به اندک بارقه‌های امید که خبر می‌دهند از دل این هیولای سوزان، یک انسان دیگر نجات پیدا کرد.

۱۰/۲۱/۱۳۹۵

جای خالی هاشمی، بار سنگین آن «واجب کفایی»


خوابیدم و بیدار شدم، هنوز هاشمی مرده بود. باز خوابیدم و بیدار شدم. اوضاع همان بود که قرار نبود باشد. پیش از آنکه نسل من به دنیا بیاید، هاشمی را مرد اول قدرت می‌دانستند. در تمام طول عمر، ما نیز همین تصور را داشتیم، یا همین را به ما تلقین می‌کردند. برای ما، جهان بدون هاشمی حتی قابل تصور هم نبود؛ چه برسد به پیش‌بینی یا تحلیل. حجم یادداشت‌هایی که در طول این ۴۸ ساعت به چشم دیده‌ام، به اندازه مواجهه با «جهان بدون هاشمی» حیرت‌آور بود. من هنوز هم نمی‌توانم مدعی شوم که از بهت خبر خارج شده‌ام، چه برسد به ادعای تحلیل وضعیت. به هر حال، امروز که از مراسم پرالتهاب وداع باز می‌گشتم، احساسی گنگ در من شکل گرفت که صرفا تجربه‌ای است از وضعیتی جدید. اینجا فقط می‌خواهم همین تجربه را به اشتراک بگذارم.

استراتژی معروفی را سعید حجاریان در دوران اصلاحات مطرح کرده بود: «فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا». تا زمان حضور اصلاح‌طلبان در راس قدرت، هم تکلیف بدنه پایین روشن بود و هم مسوولین چانه‌زنی در بالا. اما دولت اصلاحات که به پایان کار خود رسید، جای خالی چانه‌زنندگان به خوبی احساس شد. لزوما همه قصد نداشتند همان استراتژی پیشین را ادامه بدهند؛ اما مساله این بود که ما کار دیگری بلد نبودیم!

ساختار حقوقی و حقیقی قدرت در کشور ما به شیوه‌ای شکل گرفته که معمولا امکان دیگری قابل تصور نیست. نهادهای مدنی در جامعه ما بدان حد توسعه نیافته‌ که نفوذ دولت را در عرصه عمومی محدود کند. از طرف دیگر، میان هسته حقیقی قدرت، با بدنه جامعه، فاصله‌ای است که امکان تاثیرگذاری مستقیم بر آن وجود ندارد. در اکثر موارد، این بخش‌های انتخابی حکومت بودند که نقش واسط را بازی می‌کردند. آن استراتژی معروف هم بر همین پایه تدوین شده بود؛ اما بخش‌های انتخابی حکومت هم قابل حذف و تصفیه بودند، کما اینکه همین هم شد.

وقتی تمامی اصلاح‌طلبان از نهادهای انتخابی حذف شدند، بخش بزرگی از جامعه، فقط یک دریچه به قلب و کانون هسته قدرت سراغ داشت که امکان چانه‌زنی را حفظ می‌کرد: هاشمی رفسنجانی. ویژگی‌ها و نوع خاص سیاست‌ورزی آقای هاشمی این اطمینان را ایجاد می‌کرد که هرچند جایگاه ایشان ممکن است تضعیف شود، اما خودش حواس‌ش هست که هیچ وقت کاملا حذف نشود. پس تکلیف بدنه اجتماعی همچنان روشن بود. ما فقط مسوول همان فشار از پایین بودیم.

با فوت ناگهانی آقای هاشمی، این اطمینان خاطر همیشگی از بین رفته است و من گمان می‌کنم بهت گسترده‌ای که در بین بخش بزرگی از جامعه ایجاد شده، دقیقا محصول همین دغدغه است: «پس چه کسی قرار است چانه زنی‌ کند»؟ این سوال به تنهایی اهمیت ندارد؛ بلکه در دل خود خبر از یک استیصال دیگر می‌دهد:: «اگر تیم چانه‌زنی نداشته باشیم، پس وظیفه ما چه خواهد بود»؟

به گمان من، در ناخودآگاه ایرانیان، چانه‌زنی و مصالحه همواره یک «واجب کفایی» بوده است. بار منفی کلماتی همچون «مصالحه» یا «سازش» نیز سبب شده که اکثرا ترجیح دهند همان نقش «فشار» را بر عهده بگیرند و مصالحه را به دیگری حواله دهند. (طبیعتا اگر لازم شد، همان دیگری را می‌شود قربانی کرد تا تنزه تاریخی ما مخدوش نشود) حالا اما، با درگذشت بزرگ‌ترین مصالحه‌گر تاریخ جمهوری اسلامی، زنگ هشداری به صدا درآمده که شهروندان برای نقش‌آفرینی سیاسی خود باید آماده پذیرش مسوولیت‌های جدیدی شوند. بدنه اصلاح‌طلب جامعه ایرانی دارد با وضعیتی مواجه می‌شود که دیگر نمی‌تواند پرهیز از تنزه‌طلبی خود را به مشارکت در یک انتخابات محدود کند. آن مرد که همواره بار پذیرش واجب کفایی را به تنهایی بر دوش می‌کشید رفته و حالا مسوولیت‌اش باید بین تمامی شهروندان توزیع شود.

امروز که از مراسم وداع باز می‌گشتم، برای نخستین بار جرقه عینی این وضعیت را در ذهن خود احساس کردم. ما رفتیم و شعار هم دادیم. اما چه کسی قرار است برای تبدیل فشار شعارهای ما به یک دستاورد ملموس وارد مذاکره شود؟ به نظرم، در ایران پس از هاشمی، صرف همین حضورهای خیابانی و شعار دادن‌ها دیگر نمی‌تواند ادای وظیفه شهروندی محسوب شود. ما حالا باید دقیقا مشخص کنیم که ساز و کار تبدیل مطالبه و مقاومت مدنی به دستاورد سیاسی چیست؟

پیش از نگارش این متن، ایده آن را با دوستی مطرح کردم. در پایان پرسید: «خب، پس باید چه کنیم»؟

جواب من فقط یک کلمه بود: «نمی‌دانم»! اما حالا می‌خواهم پاسخ خودم را اصلاح کنم که: «نمی‌دانم، اما بالاخره این را هم یاد می‌گیریم».

۱۰/۱۹/۱۳۹۵

یک تصویر و چهارنگاه



چندی پیش تصاویری از چند حرکت جمعی در کردستان مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت. یکی تقدیر عمومی از سربازی بود که برای نجات جان یک سگ به روی مین رفته بود. (goo.gl/NxkwE7) دیگری تجمع فراگیر مردمی بود که نه برای تماشای اعدام، بلکه برای پیش‌گیری از آن جمع شده بودند. (goo.gl/no4NqX) طبیعتا هر دو تصویر در نوع خود شگفتی‌برانگیز بودند. چطور اهالی برخی از کوچکترین شهرستان‌های کشور (یکی مریوان و دیگری روانسر) به چنین بلوغ جمعی و مدرنی دست یافته‌اند؟

من گمان می‌کنم می‌توان بخشی از پاسخ را از دل یک تصویر دیگر بیرون کشید. تصویر هم‌نوازی جمعی تنبورنوازان کرد که البته به فارسی می‌خوانند. (از آپارات+ ببینید) تصویری که می‌توان از نظرگاه‌های متفاوتی بدان نگریست و با هر کدام سرفصلی برای بازخوانی و بازاندیشی در آن پیدا کرد:

۱- روح جمعی
احتمالا نخستین و برجسته‌ترین تصویری است که در این هم‌نوازی به چشم می‌آید تبلوری از روح‌جمعی است. شمار انبوه نوازندگانی که هماهنگ و یک‌دست سازی می‌نوازند و آوازی می‌خوانند. دست‌ها با هم حرکت می‌کنند و در هنگام «شر» و «چنگ» رقصی هماهنگ از انگشت نوازندگان را به تصویر می‌کشند. این هماهنگی بی‌شک به سادگی پدید نمی‌آید و البته نمی‌تواند به روی صحنه‌ی اجرا خلاصه شود. چنین گروه‌هایی باید در زندگی اجتماعی نیز دارای پی‌وندهای عمیق و ارتباطات گسترده باشند. همین شبکه ارتباطی گسترده به اهالی منطقه اجازه می‌دهد پی‌وستگی و روح جمعی خود را حفظ کنند تا همچون یک توان بلقوه، در مواقع لزوم از آن بهره بگیرند. خواه در یک اعتراض باشد، یا طرح مطالبه و حتی سپاس‌گذاری و تقدیر. گمان می‌کنم ما ساکنان کلان‌شهرها، بی‌نیاز از هیچ آمار و تحقیقی بتوانیم قضاوت کنیم که جای خالی این روح جمعی در شهرهای بزرگ تا چه میزان احساس می‌شود. این احتمالا همان دلیلی است که «تنهایی» را به دغدغه‌ای جهانی بدل ساخته و در شعار سالانه سازمان بهداشت جهانی هم تبلور پیدا کرده است.

۲- برابری
حضور آشکار زنان و دختران نیز بلافاصله توجهات را جلب می‌کند. فراموش نکرده‌ایم در منطقه‌ای از جهان به سر می‌بریم که حامل بیشترین نابرابری‌های جنسیتی است. غیبت زنان خاورمیانه در عرصه عمومی همواره نگران‌کننده و حتی بحران‌ساز بوده است. تحقیقات فراوانی می‌توانند گواهی دهند که غیبت زنان در عرصه عمومی چطور به خشونت یک جامعه تماما مردانه منجر خواهد شد. حال در دل خاورمیانه و آن هم در بخش‌های به نسبت محروم‌تری از کشور ما، به ناگاه شاهد جوششی هستیم که حضور و مشارکت زنانه را دوش‌به‌دوش و پا‌به‌پای مردان می‌پسندد. جنبه دیگری که خود جای تامل جداگانه دارد، کنار هم قرار گرفتن سالخوردگان، جوانان و حتی کودکان است، گویی که در این میان هیچ طبقه‌بندی و معیاری بجز کرامت برابر انسانی وجود ندارد.

۳- نرم‌خویی
هنر به صورت کلی و موسیقی به صورت مشخص، بیشترین فاصله را از جنگ و خشونت دارند. موسیقی در پیوند با تارهای احساس آدمی، دریچه‌ای جدید به جهان هستی باز می‌کند که تصاویری متفاوت از عینک عقلانیت ارائه خواهد کرد. در این جهان خوش‌آوا، و البته در این تصویر خاص، نقش «تنبور» هم کارکرد ویژه‌‌ای دارد. سازی که از اساس با نوعی حزن و تامل پی‌وند خورده و در نقطه مقابل هنری که می‌تواند هیجان‌برانگیز باشد، بر آرامش و تسکین تاکید دارد. ملتی که با تنبور بزرگ می‌شوند، بی‌شک بیشترین فاصله را با جنگ و خشونت و پرخاش خواهند داشت.

۴- مدارا و روح ملی

در نهایت، وجه دیگری که به شخصه برایم اهمیت دارد، روح مدارا و ملی‌گرای یکی از اقوام ایرانی است. تنبور ساز بومی کردهای ایران است که با زبان کردی پی‌وندی ناگسستنی دارد. با این حال، برای تنبورنوازان، نواهای کردی به همان میزان دلنشین و آشنا است که زبان فارسی. شاید حتی این اشاره گذرای من خدشه‌ای بر این تساهل بیندازد چراکه مرزبندی‌های زبانی و قومی در این میان اصلا مطرح نیست. این‌ها بیشتر برای نگاه ناظر بیرونی اهمیت دارند که با پیش‌زمینه‌های جهان دیگری به سراغ این تصویر می‌آیند. جهانی که هر روز شاهد بحث و جدل و پرخاش و کین‌توزی به بهانه زبان‌های قومی است. اما روح یک‌دلی، تساهل، مدارا و جمع‌گرایی حاضر در این تصویر پذیرای هیچ گونه مرزکشی میان انسان‌ها نیست. زبان‌ها همه بهانه‌اند. هدف نوعی وحدت و یگانگی، در درجه نخست میان انسان‌ها و در درجه‌ای بالاتر میان انسان و طبیعت است.

۱۰/۱۷/۱۳۹۵

آب و سرکه چیست؟ نان قسمت کنید


حالا به اندازه کافی از انتشار و جنجالی شدن خبر «گورخواب‌ها» گذشته است که بدانیم هر واکنشی که قرار بوده، تا کنون بروز یافته است. شاید عقل سلیم انتظار داشت چنین خبری، بلافاصله به انبوهی از بحث و جدل برای چاره‌جویی و ریشه‌کن‌سازی فقر منجر شود. حتی به شخصه انتظار داشتم خیزشی ملی به راه ‌افتد که در کوتاه مدت به هر طریق ممکن به این بی‌سرپناهان کمک شود تا در طولانی مدت بتوان چاره‌ای اساسی کرد. مثل باز کردن درهای مساجد به عنوان جای خواب و کمک خواستن از شهروندان برای تهیه خوراک. اما درست در شرایطی که دوش به دوش اخبار گورخواب‌ها، اخبار مفاسد کلان اقتصادی یکی پس از دیگری منتشر می‌شود و رفته رفته گوش‌های جامعه را خسته می‌کند، تنها بحث جدی که من در این مدت شاهد بودم جدال بر سر «عقیم‌سازی» بود! بحثی تکان دهنده که جز در سنت فاشیسم، هیچ سابقه دیگری نداشته و ندارد و اتفاقا، به باور من، بازتاب دهنده تمام عیار وجه دیگری از یک جامعه بیمار است: آنجا که کرور کرور اموال ملی به غارت مفسدان می‌رود و گروهی از مردم کارشان به گورخوابی می‌رسد، بی‌شک عده‌ای هم هستند که وضعیت را با قربانی‌کردن انسان تئوریزه کنند. 
این صحنه آشفته، یادآور یکی از حکایت‌های «مثنوی معنوی» است که گویی مولانا، ۷۰۰ سال پیش آن را در پاسخ به وضعیت امروز ما سروده بود. حکایت از آنجا آغاز می‌شود که در دوران عمر، شهر اسیر یک بلای بزرگ می‌شود:

آتشی افتاد در عهد عمر . . / . . همچو چوب خشک می‌خورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانه‌ها . . / . . تا زد اندر پرّ مرغ و لانه‌ها
نیم شهر از شعله‌ها آتش گرفت . . / . . آب می‌ترسید از آن و می‌شِگِفت

در برخورد با این بلای همه‌گیر، عقلای قوم دست به کار می‌شود و:

مَشک‌های آب و سرکه می‌زدند . . / . . بر سر آتشْ کسانِ هوشمند
آتش از استیزه افزون می‌شدی . . / . . می‌رسید او را مدد از بی حدی

در اینجا، آب و سرکه زدن بر سر آتش، حکایت از ترفندهای نخبگانی دارد که تلاش می‌کردند با نظریه‌پردازی و سخن‌وری آتش درافتاده را تسکین دهند. درست به مانند صاحب‌نظرانی که در میان قائله گورخواب‌ها به یاد ضرورت عقیم‌سازی افتادند. طبیعتا هم آتش سوزان کوچکترین اعتنایی به این «هوشمندان» نمی‌کرد. در ادامه، خلایق به سراغ خلیفه می‌روند و از او کمک می‌خواهند. عمر در پاسخ می‌گوید:

گفت آن آتش ز آیات خداست . . / . . شعله‌ای از آتش بخل شماست
آب و سرکه چیست؟ نان قسمت کنید . . / . . بخل بگذارید اگر آل منید

تدبیر خلیفه، ساده‌تر از هوشمندی‌های رندانه‌ای است که معمولا در حکایت‌های پندآموز انتظار آن می‌رود. اما شاید، تمام مساله در همین سادگی خلاصه شود. باورکردنی نیست که چطور نخستین پاسخ و بدیهی‌ترین پاسخ در مواجهه با چنین بلایایی اینقدر مهجور و بعید به نظر می‌رسد. گرسنه‌ای را در مقابل چشم می‌بینیم، اما به جای آنکه بلافاصله به فکر خوراندن و پوشاندن او بیفتیم، ناگاه چنان دوراندیش می‌شویم که برای تکرار فاجعه در نسل‌های آینده نسخه‌های بی‌نظیر می‌پیچیم. البته که در برابر این نسخه ساده و سرراست، همواره انبوهی از توجیهات و بهانه‌ها وجود دارد. اما جناب مولانا، پیشاپیش فکر پاسخ به آن‌ها را هم کرده است:

خلق گفتندش که در بگشوده‌ایم . . / . . ما سخی و اهل فتوت بوده‌ایم
گفت نان در رسم و عادت داده‌اید . . / . . دست از بهر خدا نگشاده‌اید
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز . . / . . نه از برای ترس و تقوی و نیاز
مال تخم‌ست و به هر شوره منه . . / . . تیغ را در دست هر ره‌زن مده

به گمان‌ام، در سرزمینی که بیشترین حجم درآمدهای آن محصول ذخایر و منابع طبیعی و ملی است، سهم هیچ‌کس نمی‌تواند گورخوابی و کارتن‌خوابی باشد. آنچه که به واقع باید به این افراد تعلق گیرد، محصول کرم ما و سخاوت و انسان‌دوستی ما نیست که از روی ترحم به جا آوریم یا نیاوریم. حقی است که از هزاران هزار نفر به ناروا دریغ شده و ای بسا بخشی از آن نیز بر سر سفره ما حاضر باشد. مایی که «تیغ را در دست ره‌زن» داده‌ایم و خود نظاره‌گر چپاول سرمایه‌های ملی هستیم.

۱۰/۰۱/۱۳۹۵

پارادوکسِ دعوت به آشنایی با حقوق شهروندی



رییس‌جمهور با ارسال پیامکی نظر مخاطبان را به انتشار «منشور حقوق شهروندی» جلب‌ کرده‌اند. در متن این پیامک آمده است «بیایید با حقوق خود بیشتر آشنا شویم». پرسش من آن است که آیا تدوین و معرفی منشور حقوق شهروندی از جانب دولت امری معنادار است؟ برای پاسخ به این سوال باید به پیشینه مفهوم شهروندی مراجعه کنیم.

یونان باستان زادگاه مفهوم شهر و دولت‌شهر بود. البته آتن نه قدیمی‌ترین شهر باستانی است و نه بزرگ‌ترین آن؛ اما شهرهای پیش از آتن صرفا یک وضعیت طبیعی بودند. مجموعه‌هایی بزرگ‌تر و متراکم‌تر از روستا که به دلایل مختلف رشد کرده بوند. آتنی‌ها برای نخستین بار در برابر شهر (Polis) که نهادی طبیعی است، «Politeia» را ابداع کردند که مفهومی دوپهلو دارد. یعنی هم به شکلی از حکومت مبتنی بر دولت‌شهر اشاره دارد و هم به حقوق شهروندی. به لحاظ لغوی، «Politeia» ترکیبی است از واژه «Polis» و فعل «Politeuomai» که معنای کنش‌گری فعال از جانب شهروندان می‌دهد. پس «Politeia» تنها زمانی شکل می‌گیرد که ما نه تنها شهر داشته باشیم، بلکه شهروندانی فعال و کنش‌گر در دل جامعه شهری داشته باشیم. خارج شدن از وضعیت «شهروند فعال»، «Politeia» را از بین برده و شهر را از مفهوم آن تهی می‌کند، در نتیجه حقوق شهروندی هم دیگر معنی ندارد.

آتن یک جمهوری با دموکراسی مستقیم بود؛ اما تمام ساکنان آن «شهروند» نبودند. همان‌طور که گفته شد، حقوق شهروندی زاییده مشارکت فعال سیاسی بود. علاوه‌ بر برده‌ها که به دلیل بازماندن از کنش‌گری سیاسی، از حقوق شهروندی هم محروم می‌شدند، خود آتنی‌ها هم به دو گروه تقسیم می‌شدند. نخست «هوپولیت‌«ها که می‌توانستند خود را مسلح کرده و در جنگ از شهر و جمهوری دفاع کنند. گروه دوم «تت»‌ها بودند. این‌ها برده نبودند، اما چون نمی‌توانستند برای جمهوری بجنگند، پس حق رای هم نداشتند و کنش‌گر سیاسی محسوب نمی‌شدند.

سرنوشت آتن، تنها یک افسانه باستانی نیست. در تمام طول تاریخ بشر، هیچ گاه انسان‌ها به حقی دست نیافتند، مگر آنکه برای آن جنگیدند. مثل جنگ برای لغو بردگی در آمریکا؛ مثل جنبش خونین هشت مارس برای کسب حقوق برابر زنان؛ یا قیام برای لغو آپارتاید آفریقای جنوبی، انقلاب استقلال‌طلبانه مردم هندوستان و ده‌ها مثال تاریخی دیگر. ممکن است (و اتفاقا متداول است) که گروهی ادعا کنند انسان‌ها، حتی پیش از آنکه با جنگ و قیام به حق خود دست‌یابند هم با یکدیگر برابر بوده‌اند. اما چنین باورهایی مشخصا درافتادن در دام «آناکرونیسم» یا زمان‌پریشی است. یعنی اتلاق تعابیری که محصول یک دوره از زمان است، به دوره‌ای دیگری از زمان که آن مفهوم وجود نداشته است. برای هندی‌های پیش از قیام، مفهوم استقلال اصلا معنایی نداشته است که بخواهیم آن را از حقوق‌شان بدانیم. این حق تنها زمانی زاده می‌شود که شهروند هندی در درجه اول بدان «آگاه» شود و در درجه دوم برای کسب آن گامی بردارد. عبارت «حق دادنی نیست، بلکه گرفتنی است» را به یاد بیاورید. برای آنکس که اساسا به موضوعی «آگاهی» ندارد، (چه برسد به اینکه برایش تلاشی بکند) اصلا حق، معنایی نخواهد داشت.

برگردیم به ماجرای دعوت رییس جمهور. می‌توان گفت که ایرانیان دو دسته هستند: عده‌ای شهروند که مشارکت فعال سیاسی و اجتماعی دارند. برای این گروه هیچ کسی نمی‌تواند حق را تعیین کند یا توضیح بدهد. این‌ها، به موجب آگاهی و تلاش خود صاحب حقوقی هستند که خود بهتر می‌دانند. گروه دیگری هم هستند که هنوز به بلوغ شهروندی نرسیده‌اند. نه مشارکت فعال سیاسی/اجتماعی دارند و نه طبیعتا به حقوقی که این مشارکت به دنبال خواهد داشت آگاهند. برای این عده، به کار بردن لفظ «شهروند» نیز روا نیست، تا چه رسد به اهدای حقوق شهروندی.

البته که همه انسان‌ها، به صرف انسانیت خود دارای کرامت و احترام هستند. اما وضعیت شهروندی، تنها صورت بروز و ظهور انسان نیست. رابطه «ملوک و رعایا»، یا «بندگان و سلطان» توصیفات مناسب‌تری برای وضعیت انسان‌های شهروند نشده هستند. اتفاقا، تنها در همین نوع از روابط است که ملک یا سلطان، حدود اختیارات رعایا را تعیین کرده و به اطلاع آن‌ها می‌رساند. وگرنه، حقوق شهروندی چیزی نیست که دولت‌ها بنویسد و بعد مردم را دعوت کنند تا با آن آشنا شوند.

دعوت دولت از مردم، برای آشنایی با حقوق شهروندی یک وضعیت پارادوکسیکال است. طبیعی است که این منشور هم هیچ گاه عملی نخواهد شد، همان‌طور که همین امروز هم در حال نقض شدن است؛ اما حالا می‌توانیم دلیل این اجرا نشدن را بر پایه پیشینه تاریخی حق شهروندی توضیح دهیم: حق، آن چیزی است که از دل مشارکت و جنگیدن پدید می‌آید؛ پس قابل نقض هم نخواهد بود. آنچه بدون مشارکت شهروندان و مدافعان آماده به جنگ تدوین شود، نه حق است، نه پشتوانه اجرایی دارد.

۹/۲۳/۱۳۹۵

تجاهل در بازخوانی تاریخ


در بخشی از مصاحبه «حسین دهباشی» با «سیدهادی خامنه‌ای»، (اینجا+ ببینید) مصاحبه‌گر تلاش می‌کند رابطه‌ای برقرار کند بین نقش آیت‌الله خمینی در انتخاب نخست‌وزیر و دخالت‌های رهبر فعلی در امور مربوط به رییس‌جمهوری. دهباشی، درست همان تشبیهاتی را تکرار می‌کند که دستگاه تبلیغاتی جناح حاکم سال‌ها است در درجه اول علیه شخص میرحسین موسوی و در درجه دوم علیه کل جریان اصلاحات به کار می‌گیرند. بنابر این روایت، اصلاح‌طلبان فعلی در ادعای خود مبنی بر لزوم محدودیت رهبری در چهارچوب قانون‌گرایی صادق نیستند، چرا که جریان سنتی چپ در جمهوری اسلامی، در زمان رهبر پیشین، از حمایت ایشان برای تحمیل نخست‌وزیر به رییس جمهور بهره برده است. همچنین ادعای ضمنی این روایت آن است که میرحسین موسوی، نه یک نخست وزیر منتخب و برگزیده مردمی، بلکه تحمیلی از جانب رهبر، به یک رییس‌جمهور منتخب بود.

نخستین پازل گم شده این روایت تفاوت بنیادین در ساختار قانونی نظام، پیش و پس از اصلاحات قانون اساسی در سال ۶۸ است. دهباشی در همین مصاحبه اخیر به گونه‌ای بدیهی تاکید می‌کند: حق رییس جمهور بود که بخواهد نخست‌وزیر مورد نظر خود را انتخاب کند. این ادعا نه تنها غیرقانونی و خلاف واقع است، بلکه اتفاقا در جای دیگر و در مورد نخستین رییس جمهور کشور توسط همین جریان اصول‌گرا کاملا وارونه می‌شود.

ابتدا از نظر قانونی عرض کنم که در تمامی نظام‌های نخست‌وزیری، چه در کشورهای غربی، چه در قانون اساسی مشروطه و چه در ده سال نخست نظام جمهوری اسلامی ایران، انتخاب نخست‌وزیر هیچ گاه از حقوق رییس دولت نیست. (چه شاه باشد و چه رییس‌جمهور) انتخاب نخست‌وزیر همواره حق مجلس است و نقش رییس‌جمهور/پادشاه در این ساختار یک نقش کاملا تشریفاتی است. اتفاقا تمامی آنانی که تلاش کردند این نقش تشریفاتی را به یک حق بدل کنند، دیکتاتورهای ناقض قانون اساسی بودند. مثل شاهان پهلوی که (بجز یک بازه زمانی کوتاه سال‌های ۲۰ تا ۳۲) مجلس را تشریفاتی و فرمایشی ساختند و بر خلاف قانون اساسی، حق انتخاب نخست‌وزیر را به خود اعطا کردند.

در مورد ماجرای انتخاب نخست‌وزیر در دوره نخست و دوم ریاست‌جمهوری آیت‌الله خامنه‌ای نیز همه به خوبی می‌دانند که این رای شخصی رهبر نظام نبود که نخست‌وزیر را به مجلس و رییس‌جمهور تحمیل کرد. بلکه اکثریت قاطع نمایندگان مجلس حامی مهندس موسوی بودند و حتی در دو موردی که گزینه‌هایی نظیر آقایان ولایتی و میرسلیم مطرح شدند، مجلس بنابر حق خود از دادن رای به این افراد خودداری کرد. مظلوم‌نمایی حامیان رهبری اساسا تحریفی در تاریخ است که گویی مردم یک نفر را انتخاب می‌کردند ولی ساختار به او اجازه انتخاب نخست‌وزیر را نمی‌داد. اما واقعیت آن است که اگر قرار بود رییس‌جمهور همه کاره دولت باشد، ای بسا مهندس موسوی هم مجبور می‌شد در انتخابات ریاست‌جمهوری شرکت کند و آن وقت باید می‌دیدیم که خود مردم کدام را انتخاب می‌کردند؟ برای آشنایان به تاریخ آن زمان پاسخ بسیار واضح و مشخص است.

نکته دیگر آنکه اتفاقا همین جریان، زمانی که بحث به جدال‌های ابوالحسن بنی‌صدر با مجلس می‌رسد، موضعی کاملا وارونه اتخاذ کرده و آنجا یادشان می‌افتد که انتخاب نخست‌وزیر حق مجلس بوده و مقاومت بنی‌صدر برای معرفی شهیدرجایی به مجلس محلی از اعراب نداشته است. البته که این صحبت از نظر قانونی کاملا درست است، اما این تغییر مواضع بر اساس منافع جریان سیاسی واقعا تامل برانگیز است.

اما محوریت اصلی تجاهل آقای دهباشی و دوستان، در تشبیه وضعیت اعلام نظر آیت‌الله خمینی در دفاع از میرحسین، با اعمال فشارهای رهبر کنونی به دولت‌های منتخب است. دهباشی به گونه‌ای وانمود می‌کند که گویی آیت‌الله خمینی، بر خلاف رای صادر شده از جانب مجلس نخست وزیر را تعیین کرده است. در حالی که اعمال نظر ایشان، ولو آنکه مخالف نظر نمایندگان بوده، (که می‌دانیم نبوده) صرفا یک اعلام نظر قبل از رای‌گیری بوده، و نهایتا می‌توانیم ادعا کنیم که روی «نظر» نمایندگانی که مسوول رای دادن بوده‌اند تاثیر گذاشته است. بدین ترتیب، اگر بخواهیم این وضعیت را در شرایط کنونی با انتخاب رییس‌جمهور و مردم مشابه‌سازی کنیم، مثل این می‌ماند که رهبری قبل از انتخابات بیاید و علنا به مردم بگوید که نظرش به نظر چه کسی نزدیک است، اما علی‌رغم این «اظهار نظر»، به نتیجه نهایی آرای آنان احترام بگذارد و از اعمال فشارهای بعدی چشم بپوشد. انتقادی که امروز مطرح است این نیست. انتقاد اصلاح‌طلبان آن است که رهبری، پس از اعلام رای نهایی مردم (که اتفاقا به صورت معمول می‌دانند که چه کسی به رهبر نزدیک‌تر است) همچنان دست از اعمال فشار به دولت بر نمی‌دارند.

۹/۱۷/۱۳۹۵

آیا باید کاملا مدرن شویم؟


قصه از کجا شروع شد

از چندی پیش، صندوق‌دار کافه‌ای که به صورت مرتب می‌روم، رمز عابر بانک من را حفظ کرده است. به نظر می‌رسد خودش این کار را نشانی از دوستی و توجه ویژه به مشتری ثابت خود قلمداد می‌کند. وقتی موضوع را با دوستانم مطرح کردم، برخی انتقاد کردند و معتقد بودند که این کار نه تنها نقض حریم شخصی است، بلکه می‌تواند پیامدهای خطرناکی (از جمله خطر سرقت) به همراه داشته باشد. بی‌شک شما هم به صورت روزانه با موارد مشابهی مواجه می‌شوید که متصدیان فروش رمز عابربانک‌تان را می‌پرسند. بهانه و دست‌مایه اولیه این نوشته همین است: آیا باید بگوییم یا خیر؟

جامعه یا اجتماع

«فردیناند تونیس»، در یک تقسیم‌بندی از جوامع، میان شکل اولیه «اجتماع»(گمینشافت) و شکل مدرن «جامعه»(گزلشافت) تمایز قایل شد. مدل اجتماع یا جماعت، نمونه‌های سنتی‌تری هستند که همچنان روابط آن‌ها بر پایه نسبت‌های قومی، قبیله‌ای و یا خویشاوندی شکل می‌گیرد. (روابط سنتی خودمان به ویژه در روستاها و شهرهای کوچک‌تر را به یاد بیاورید) به تعبیر تونیس، روابط انسانی در اجتماع(گمینشافت) بر «عاطفه» استوار است.

در مقابل اجتماع، جامعه(گزلشافت) قرار دارد که بر اساس الزام و نیاز شکل گرفته است. (تجربه زیست در کلان‌شهرها را مجسم کنید) در این مدل، علاقه جای خود را به اکراه داده است، سودجویی جای خدمت‌رسانی را می‌گیرد و رقابت، جایگزین حمایت می‌شود. تونیس، در آغاز کتاب خود (اجتماع و جامعه) می‌نویسد اجتماع به همبستگی کل ابنای بشر گرایش دارد اما در جامعه انفکاک و جدایی استوار است. در جامعه افراد به صورت ارگانیگ به هم پیوند نخورده‌اند بلکه به صورت ارگانیک جدا شده‌اند! فرد در اجتماع احساس امنیت و حمایت می‌کند در حالی که در جامعه با احساس ناامنی و رقابت مواجه است.

به صورت کلی، «اجتماع» ظرفیت‌های محدودی دارد که پاسخ‌گوی نیازهای جهان امروز نیست و به ناچار باید جای خود را به «جامعه» بدهد. روابط ارگانیک در جامعه مدرن است که امکان گسترش جوامع و تبدیل مجامع پراکنده سنتی به دولت/ملت‌های بزرگ را فراهم می‌کند. همچنین، نقش فرد و اصالت فردیت انسان تنها در بستر جامعه قابل توجه و تحقق است چرا که در اجتماع سنتی، اولویت با خانواده/قبیله است. با این حال، شکسته شدن روابط شخصی سنتی و جایگزینی آن با روابط غیرشخصی مدرن، آبستن آسیب‌های اجتماعی و روانی است که انزوا و تنهایی، افسردگی و حتی خودکشی از شایع‌ترین موارد آن هستند.

ما چه کنیم؟

تقسیم‌بندی تونیس، در آثار اندیشمندانی چون «ماکس وبر» و «امیل دورکیم» هم تکرار شد؛ اما به مرور مشخص شد که هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان کاملا مدرن یا کاملا سنتی قلمداد کرد. پس ما همواره با جوامعی مواجه هستیم که به تعبیر «فردریک ریگز» ویژگی «منشوری» دارند. یعنی بافتی ترکیبی از هر دو نوع جامعه و اجتماع را شامل می‌شوند. من گمان می‌کنم این ویژگی منشوری جوامع، دقیقا در انسان‌ها هم وجود دارد. یعنی هیچ یک از ما نه کاملا مدرن هستیم و نه کاملا سنتی؛ بلکه در موقعیت‌های گوناگون با روی‌کردهای مختلف و گاه متضاد رفتار می‌کنیم. اگر فراموش نکنیم که هر یک از این دو روی‌کرد نقاط مثبت یا منفی خاص خودش را دارد و لزوما هیچ یک بر دیگری برتری مطلق ندارند، آن‌گاه با خیالی آسوده‌تر می‌توانیم فارغ از برچسب‌های جامعه‌شناختی، سود و زیان هر عملی را در موقعیت خاص خودش بسنجیم.

اجازه بدهید به ماجرای خاص خودم باز گردم. حریم خصوصی و ضرورت رعایت آن از دستاوردهای جوامع مدرن است. به ویژه با گسترش روابط اجتماعی و ورود فن‌آوری‌هایی نظیر بانکداری الکترونیک، مرزهای این حریم شخصی به صورت مداوم در حال تغییر و حتی گسترش هستند. اما من گمان می‌کنم هر یک از ما می‌توانیم متناسب با تجربیات و روحیات شخصی خود، نسخه‌هایی کاملا منحصر به فرد از این حریم‌ها تهیه کنیم.

برای مثال، من بیش از ۱۰ سال است که از عابربانک استفاده می‌کنم. در تمام این مدت حتی با یک مورد مشکل هم (نظیر سرقت) مواجه نشدم. اساسا در حساب شخصی من به قدری پول نیست که بخواهم نگران‌اش باشم. در مقابل، طی این ده سال، احتمالا هزاران بار با متصدیان خریدی برخورد کرده‌ام که بدون رعایت مقررات از من رمز کارت را طلب کرده‌اند. حال حساب کنید که اگر من با تصوری ذهنی از الزامات زیست مدرن، هر بار می‌خواستم با فروشنده وارد بگو مگو بشوم، طی این هزاران مورد چقدر مسببات فرسودگی روح و روان خودم را فراهم می‌آوردم؟ یا حتی چه تصویر عبوس و نامطبوعی در محیط اطرافم به جای می‌گذاشتم؟


من به حریم شخصی خودم اهمیت بسیار می‌دهم. اما حداقل در این مورد خاص ترجیح من مشاهده مجدد لبخند صندوق‌دار کافه است که توانسته در دل یک کلان‌شهر با روابطی تماما «گزلشافتی»، یک مدل کوچک «گمینشافتی» را بازسازی کند و به من احساس مطبوعی از دوستی، آشنایی، راحتی و حمایت را بدهد.

(کانال تلگرامی «مجمع دیوانگان»)

۹/۱۴/۱۳۹۵

نگاه سینمایی به سیاست، فرصت «نفهمیدن» به ما می‌دهد!



«اسلاوی‌ ژیژک»، علاوه بر تشابه ظاهری خیره کننده، دست‌کم یک شباهت دیگر هم با «حمیدرضا صدر» دارد: نگاهی سینمایی به جهان! اختلافی هم البته وجود دارد؛ آقای صدر، فوتبال را به شیوه‌ای سینمایی می‌بیند، اما ژیژک همین کار را با سیاست انجام می‌دهد. ژیژک اظهار امیدواری می‌کرد که ترامپ رییس‌جمهور شود تا با قرار گرفتن یک موجود غیرقابل پیش‌بینی (توصیفی خوش‌بینانه از ترامپ) در راس هرم قدرت، ساختار سیاسی آمریکا یک تکانی بخورد. درست مثل یک فیلم کسالت‌بار که برای جذابیت‌اش باید چند حادثه اکشن به آن اضافه کرد. من با حمیدرضا صدر موافقم. به نظرم او به زیبایی توانسته کارکرد سرگرمی‌خواهی و زیباشناختی فوتبال، به عنوان یک خوراک رسانه‌ای را تشخیص دهد. در مقابل فقط می‌توانم بگویم ژیژک «نمی‌فهمد» که آنچه به صورت مستقیم با مرگ و زندگی صدها میلیون انسان در ارتباط قرار دارد جای این دست ماجراجویی‌ها نیست. موضوع این نوشته اما یک چهره دیگر است.

«حمید دباشی» با انتشار مقاله‌ای مدعی شده که نه تنها ژیژک، بلکه «نوام چامسکی» هم در موضع‌گیری انتخاباتی خود دچار خطا شده‌اند. (اینجا: goo.gl/m9jFKB) چامسکی، پیش از این از مردم دعوت کرده بود تا برای جلوگیری از رای آوردن «نئوفاشیست‌ها»، علی‌رغم میل خود به هیلاری کلینتون رای دهند. دباشی این موضع چامسکی را به همان اندازه اشتباه می‌داند که حمایت ژیژک از ترامپ را. آقای دباشی مدعی کشف راه حل سومی است.

استاد «چپ‌گرای ایرانی» که ساکن «آمریکا» است و برای «الجزیره» مقاله می‌نویسد، در جریان انتخابات مقدماتی حزب دموکرات آمریکا از سناتور برنی سندرز حمایت کرده بود. دباشی در مقاله اخیر هم راه حل ابتکاری خود را در اصلاح «حزب فاسد دموکرات» توسط امثال سناتور سندرز می‌داند. پیش از این شماری از ایرانیان مقیم آمریکا که افکاری نزدیک به دباشی داشتند، به دنبال شکست سناتور سندرز در انتخابات مقدماتی، با شعار «حتی ترامپ هم از کلینتون بهتر است» از رای دادن به ترامپ حمایت کرده بودند. (چامسکی در توصیف این گروه از تمثیل «روشنفکرانی که از هیتلر حمایت کردند» استفاده می‌کند) با این حال استاد دباشی با انتقاد اخیر خود از ژیژک، در واقع مدعی شود که با این گروه مرزبندی دارد؛ اما راه‌کاری که در پیش می‌گیرد عملا چیست؟

نوام چامسکی هم در جریان انتخابات مقدماتی از سندرز حمایت کرده بود. هرچند حتی سندرز هم در برابر آرمان‌های چپ‌گرایانه چامسکی صرفا یک «مهره داخل سیستم» تعریف می‌شد، (توصیف خود چامسکی است) اما آنارشیست کهنه‌کار، با تمایزگذاری میان آرمان‌خواهی در حوزه نظر و الزامات کنش‌کری در جهان واقعیات، نه تنها از سندرز، که حتی پس از او از کلینتون هم حمایت کرد. درست همان کاری که خود سناتور سندرز هم انجام داد؛ اما تصمیمات این دو چهره آمریکایی تاثیری در تصمیمات قاطع استاد ایرانی نگذاشت.

یک طنز ایرانی وجود دارد که می‌گوید در یک مجلس ترحیم اعلام کردند مرحوم وصیت کرده که کسی سیاه نپوشد. ملت یک صدا گفتند: مرحوم غلط کرد. ما به احترام‌ش می‌پوشیم. حمید دباشی و دوستان همراه‌اش در اقدامی جالب تلاش کردند تا شوخ‌طبعی ایرانیان را به صورت عملی به رخ آمریکایی‌ها بکشانند. پس درست همان زمان که مدعی می‌شوند «آن راه سوم» را در ظهور سناتور سندرز کشف کرده‌اند، در عین حال یادشان نمی‌رود که سیاست او برای رای دادن به کلینتون را اشتباه بخوانند.

رای‌دهندگان ایرانی، طی دو انتخابات پیاپی ۹۲ و ۹۴، نشان دادند در درک جایگاه و کارکرد صندوق رای به چه بلوغ و انسجامی رسیده‌اند. اکثریت آرای ایرانیان نشان داد که آن‌ها می‌فهمند رای ندادن به یک گزینه «بد» در روز انتخابات، هیچ تفاوتی با رای دادن به گزینه «بدتر» ندارد. من در جایگاهی نیستم که به استاد دباشی جسارت کنم و بگویم سطح درک ایشان از کنش سیاسی، حتی از میانگین فهم رای‌دهندگان ایرانی هم پایین‌تر است. پس برای توضیح این مساله که چطور دباشی هم می‌تواند رای به کلینتون را غلط بخواند و هم رای دادن به ترامپ‌ را، فقط می‌توانم به این نتیجه برسم که جناب استاد توانایی درک دارد، اما مصرانه «در برابر فهمیدن مقاومت می‌کند»!

اگر دباشی و دوستان‌اش (در مواردی مریدانش) در همان موضع کاملا تنزه‌طلبانه باقی می‌ماندند که برویم به نامزد حزب سبز که اصلا شانسی ندارد رای بدهیم من حداقل می‌توانستم بگویم با گروهی طرف هستیم که دوست دارند بدون آغشته شدن به سیاست، همچنان روی هوا راه بروند. موارد مشابه این شیوه از تنزه‌طلبی را زیاد دیده‌ایم. (به هر حال در آمریکا سخن گفتن از تحریم انتخابات حتی در سطح شوخی هم مطرح نیست. پس رای دادن به گزینه‌های گمنامی که کسی حوصله ندارد پرونده‌شان را بررسی کند راه در رو خوبی است) اما وقتی دوستان تلاش می‌کنند تا با انتقاد همزمان از چامسکی و ژیژک، مدعی راه حل سومی در عرصه عملی سیاست شوند و اتفاقا آن راه حل سوم هم دقیقا کسی است که اگر اسم‌اش را در همین مقاله اخیر با نام چامسکی جایگزین کنیم هیچ فرقی در مقاله «هر دو اشتباه می‌کردند» وجود ندارد، دیگر سر سوزنی راه برای خوش‌بینی، ولو در تنزه‌طلبی جناب استاد باقی نمی‌ماند.


تنها پرسش که برای من باقی می‌ماند این است که چه چیز به ژیژک کمک می‌کند که همچنان بتواند «نفهمد» و به دباشی کمک می‌کند که همچنان «در برابر فهمیدن مقاومت کند»؟ و چه چیز سندرز و چامسکی را مجبور به پذیرش واقعیت می‌کند؟ به نظرم پاسخ، در همان نگرش «سینمایی» به جهان است. طبیعتا یک استاد مهاجر ایرانی که نصف دنیا را سفر کرده تا در دل بزرگ‌ترین نماد سرمایه‌داری بیرق چپ‌گرایی بلند کند و خاستار دگرگونی نظام شود، پیشاپیش نشانه‌های کافی برای اثبات این حقیقت بروز داده که تا چه میزان واقعیات جهان را به شکل پرده سینما می‌بیند. درست مانند ژیژک اروپایی که به نظر می‌رسد آمریکا را در هالیوود خلاصه کرده است. سندرز و چامسکی اما آمریکایی هستند. آن‌ها فرصتی برای نفهمیدن ندارند؛ نمی‌توانند سرنوشت خودشان، هم‌‌وطنان‌شان و کشورشان را به بازی بگیرند. آن‌ها به ناچار همان‌قدر واقع‌گرا رفتار می‌کنند که رای دهندگان ایرانی در داخل خاک ایران.

(کانال «مجمع دیوانگان»: https://telegram.me/divanesara)

۹/۰۹/۱۳۹۵

کشتن از سر ترحم!


یکی از دوستان ما چند وقت پیش بچه گربه مریض‌احوالی را از خیابان پیدا کرد. تیمار کرد. پیش دامپزشک برد و خلاصه به قول خودش «نجات‌ داد». بعد در مشورت با برخی گروه‌های حامی حقوق حیوانات، گربه را بردند و عقیم کردند. استدلالی که «فعالین حامی حقوق حیوانات» مطرح کرده بودند نظیر همین متنی است که عینا از یکی از صفحات فیس‌بوکی آن‌ها نقل می‌کنم: (از اینجا: goo.gl/Zpq10v)

«غذارسانی در کنار عقیم‌سازی تنها راه‌کاری‌ است که می‌شود زندگی کوتاه و زجر‌آور گربه‌های خیابانی را قابل تحمل‌تر کرد ... حالا بهترین فصل برای عقیم‌سازی گربه‌ها است. تغییری که با عقیم‌سازی می‌توانید در زندگی یک گربه خیابانی ایجاد کنید بسیار بزرگ است. غذارسانی در کنار عقیم‌سازی می‌تواند جان یک گربه‌ خیابانی را از مرگ نجات دهد. با عقیم‌سازی یک گربه‌ ماده می‌توانید از تولد تعداد زیادی نوزاد گربه که سرنوشتی جز مرگ در زیر چرخ‌های ماشین‌ها یا گرسنگی در انتظار‌شان نیست جلوگیری کنید».

به نظر می‌رسد نطفه اصلی این استدلال بر دو پیش‌فرض اصلی بنا شده است:

۱- طبیعت، زیست یا مرگ عادلانه‌ای برای گربه‌ها فراهم نکرده است. تا حدی که زندگی گربه‌ها به قدری دردناک است که اساسا به دنیا نیامدن برایشان بهتر است.

۲- ما مسوول نجات گربه‌ها از این دور باطل زندگی‌های دردناک هستیم. پس باید برایشان تصمیم بگیریم که کدام وضعیت به سود آن‌ها است.

من گمان می‌کنم، این فرضیاتی که اینجا در مورد گربه‌ها به کار گرفته شده، در موارد بسیاری به انسان‌ها هم تسری پیدا می‌کند. برای مثال آرتور شوپنهاور، شاعر و فیلسوف آلمانی می‌گفت «دنیا چنان جای تیره و زشتی است که تنها امر اخلاقی قابل تصور آن است که دنیا اصلا وجود نداشته باشد». خوشبختانه مسوولیت تصمیم‌گیری در مورد دنیا هیچ وقت به دست جناب شوپنهاور نیفتاد. اما سال‌ها بعد، با روی‌کار آمدن هیتلر، آلمان‌ها پروژه «کشتن از سر ترحم» را به صورت رسمی اعلام کردند.

در جریان این طرح که تاریخ رسمی شروع آن اول سپتامبر ۱۹۳۹ اعلام شد، نازی‌ها پزشکان و کارکنان بیمارستان‌ها را به نادیده گرفتن برخی بیماران ترغیب می‌کردند چون اعتقاد داشتند مرگ برای آن‌ها بهتر از زندگی است. بدین ترتیب بیماران از گرسنگی و مرض جان می‌دادند. پس از آن نوبت به گروه «مشاوران» رسید که به صورت منظم از بیمارستان‌ها بازدید می‌کردند و تصمیم می‌گرفتند که زندگی برای چه کسانی سخت است. این گروه‌ها جدا می‌شدند و به مراکز «کشتار از سر ترحم» ارسال می‌شدند تا با تزریق مواد کشنده «راحت شوند». تا ماه اوت سال ۱۹۴۱ که ظاهرا طرح فوق متوقف شد، دست‌کم ۷۰هزار نفر در آلمان و اتریش «از سر ترحم» کشته شدند که بخش عمده‌ای از آن‌ها را معلولان جسمی و ذهنی تشکیل می‌دادند.

همچنان می‌توان پذیرفت که مثال‌هایی از جنس حیوانات، یا معلولان جسمی، آن هم برای اتخاذ تصمیمی در سطح مرگ یا عقیم‌سازی، مثال‌هایی اغراق شده و مواردی خاص هستند. اما در دل این شیوه از استدلال، هنوز نطفه‌ای وجود دارد که به سیاست‌های متداول و حتی آشنای دیگری ختم می‌شود: اینکه «یک عده‌ای خودشان نمی‌توانند صلاح خودشان را تشخیص بدهند و ما مسوولیت و صلاحیت داریم تا برای آن‌ها تصمیم بگیریم». به نظرم، این دقیقا همان هسته مرکزی یک شیوه از نگرش به جهان است که باید مورد سنجش و داوری قرار گیرد.


گمان من بر آن است که بخش عمده‌ای از ما، حتی در روزمره‌ترین مسائل زندگی، چنین قضاوت‌هایی در مورد اطرافیان خود داریم. به زعم خود در حق آن‌ها لطفی می‌کنیم (غذایی می‌دهیم) و در مقابل به خود حق می‌دهیم تا به جای آن‌ها (که به نظر ما نمی‌توانند صلاح خود را تشخیص دهند) تصمیم بگیریم؛ بدون اینکه هیچ گاه فکر کنیم چنین شیوه‌ای تا کجاها ممکن است ادامه پیدا کند و چه عواقبی می‌تواند به همراه داشته باشد.

۹/۰۳/۱۳۹۵

تراژدی در خدمت بقا


تعریف «درام تراژیک» و ارکان آن همیشه مورد اختلافات بوده است. معیار اصلی تشخیص آن نیز تراژدی باستانی یونان است که هرکس برای توضیح یا توجیه نظراتش به جنبه‌ای از آن ارجاع می‌دهد. «شکل اجرا» هم یکی از این موارد مورد تاکید است. در فستیوال‌های آتنی، تماشاگران به نوعی نقش «هم‌سرایان» را ایفا می‌کردند و از این جهت حضوری فعال و به نسبت «مشارکتی» داشتند. ترکیب «درام تراژیک مشارکتی» را برای توصیف همین وضعیت به کار می‌برم.

افلاطون منتقد سرسخت هنر بود. او به یک «عالم مُثُل» باور داشت که ذات حقیقی هرچیز در آن قرار دارد. جهان ما، صرفا تصویری از آن «مُثُل»های حقیقی است. هنر هم (شما نقاشی را در نظر بگیرید) صرفا «تصویری از تصویر» حقیقت است. تصویری از عالم واقعیات زمینی که خودش تصویری است از عالم مُثُل. پس بر خلاف فلسفه که ما را به درک عالم مُثُل نزدیک می‌کند، هنر ما را دو برابر از حقیقت دور می‌کند.

سال‌ها بعد، نیچه از استدلال افلاطون علیه خودش استفاده کرد. او جهان مدرن را درست مثل آتن باستانی در معرض خطر نیهلیسم می‌دانست. پس در جست‌وجوی سپر مدافعی که آتنی‌ها را از آن خطر نجات داد برآمد و به هنر «تراژدی» رسید. چرا؟ دقیقا به همان دلیل که افلاطون می‌گفت: چون هنر خود واقعیت نیست؛ بلکه «تصویری از تصویر» است. نیچه پا را از افلاطون هم فراتر گذاشت و گفت هنر وهم است؛ خیال و دروغ است و دقیقا به همین دلیل ارزشمند است؛ چراکه می‌تواند میان ما و جهانی از پوچی، زشتی و تباهی فاصله بیندازد.

اینکه چرا نیچه اعتقاد داشت مدرنیسم (درست مثل جریان عقلانیت فلسفی آتن) محکوم به نیهلیسم است؟ موضوع صحبت من نیست. نکته جالب برای من آن است که نیچه در برابر این خطر سه سپر مدافع را می‌توانست تصور کند. ضعیف‌ترین و غیرقابل اعتمادترین این سپرها «مذهب» بود. آنقدر سست که عملا توان هیچ گونه مقاومتی در برابر عوارض مدرنیته را نداشت. (مگر اینکه از اساس جلوی خود مدرنیته را بگیرد که این موضوع بحث ما نیست) سپر دوم، «عقل‌باوری» (علم‌باوری) است. نیچه می‌گوید به مدد شجاعت مردان بزرگی همچون «کانت» و «شوپنهاور» می‌دانیم که عقل از درک تمامی ابعاد جهان قاصر است. پس به محض اینکه انسان این حقیقت را دریابد، سپر عقلانیت‌اش هم فرو خواهد پاشید و در معرض تروماهای خطرناکی قرار خواهد گرفت.

اما چرا آنجا که مذهب و عقلانیت (فلسفه) هر دو ناتوان می‌شوند، این «تراژدی» است که تاب مقاومت دارد؟ پاسخ نیچه همان «درام تراژیک مشارکتی» است. حضور فعال مخاطب در جریان تراژدی به او کمک می‌کند که به بخشی از یک «ما»ی بزرگ بدل شود. مثل احساس تماشاگران فوتبال که هم از هیجانات مسابقه به وجد می‌آیند و هم در یک کنش جمعی مشارکت دارند. این یکی شدن با جمع، در عین برانگیختگی احساسات فاصله‌ای میان انسان منزوی و جهان واقعیت ایجاد می‌کند که کارکرد سپر دفاعی دارد.

با این تعریف، نه تنها انواع دیگر هنر (حماسی، غنایی یا کمدی) آن کارکرد مورد نظر نیچه را ندارند، بلکه حتی دیگر تراژدی‌ها که بدون مشارکت فعال مخاطب اجرا می‌شوند هم فاقد این وجه موثر هستند. نیچه در عصر خود به عنوان تنها بارقه امید برای احیای تراژدی (مشارکتی) یونانی، اوپرای واگنر را پیشنهاد می‌کرد. اوپرایی پر تجمل که ابهت و شکوه آن مخاطب را مقهور ساخته و از خود بی‌خود می‌کرد. ما اما در نسخه‌های بومی خود، نمونه‌ای منحصر به فرد را داریم که نه تنها به مراتب بیش از اوپرای واگنر، بلکه ای بسا بیش از تراژدی‌های آتنی هم خصلت «مشارکتی» داشته باشد: تعزیه!

چه خود تعزیه، به عنوان یک نوع نمایش را در نظر بگیریم، چه کل مناسک سوگواری محرم را یک کارناوال تراژیک بزرگ قلمداد کنیم، در هر دو صورت ما تمامی عناصر «درام دراژیک مشارکتی» را در اوج خود مشاهده می‌کنیم. داستان تراژیک که بی‌شک حضور دارد. عنصر «مشارکت» اما چنان چشم‌گیر است که احتمالا در هیچ مدل دیگری قابل تکرار یا مقایسه نخواهد بود. فرد حاضر در سوگواری به تماشا آمده و نظاره‌گر است، اما درست در همان لحظه خودش نیز عامل فعال و عنصری از کل نمایش است. حتی حرکات نمایشی انجام می‌دهد، با دیگر بازیگران همراه می‌شود، فریاد می‌زند و نقش خودش را در اثر تراژیک ایفا می‌کند.


از این منظر، من می‌توانم به نتیجه‌ای برسم که دست‌کم در سطح گمانه‌زنی و مبداء بحث می‌تواند مورد توجه باشد: علی‌رغم آنکه مذهب، به تعبیر نیچه، از مقاومت در برابر نیهلیسم عاجز است، اما برخی از مناسک مذهبی که به صورت مشارکتی رقم می‌خورند و دارای عناصر تراژیک هستند می‌توانند این کارکرد را داشته باشند. شاید این تئوری بتواند یک پاسخ دیگر ارائه دهد به این پرسش که چرا علی‌رغم روند رو به افول مذهب در سطح جامعه، اقبال به مناسک مذهبی/تراژیک، از سوگواری عاشورا گرفته تا راهپیمایی اربعین، روز به روز در حال گسترش است.